|
توهرگز نازنین صداق نبودی به فکر این دل عاشق نبودی دل پاکی که حکم کیمیا داشت به تو دادم ولی لایق نبودی تو یادت هست ما بی کینه بودیم نگهبان غمی دیرینه بودیم چو مرغ آه با هم گرم پرواز کلام روشن آیینه بودیم دل غمدیده درمانی ندارد سرشویده سامانی ندارد گمان کردم که در پایان راهم ولی این راه پایانی ندارد + نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 11:47 توسط یوسف علی احمدی کمرپشتی |
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387 11:2 توسط یوسف علی احمدی کمرپشتی |
بال های شاپرک ها رو کی شکست چه کسی چشم ستاره ها رو بست تو روزای پستی و نا مردومی چه کسی رفت یه گوشه آروم نشست چه کسی تو شب های دلواپسی بی خیال توی دلش قند می شکست وقتی هم تا سفره رو آماده دید حق به جانب بالای کرسی نشست شبهای دیجور و سرشار از خطر چه کسی روی موهاش حنا می بست روزا مثل شیر توی جبهه ها بود نیمه شب عارف و زاهد مست مست وقتی معبر بسته بود چه آدمی دواطلب تو میدون مین می نشست شب حمله کی می رفت یه خلوتی عارفونه با خداش پیمون می بست تا به کی باید که این چشمها روبست دلمون به این خوشه خدایی هست + نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 7:44 توسط یوسف علی احمدی کمرپشتی |
نخل ها منتظرند
ماه از دامن شب می نگرد خانه ی خاک شب پره می رقصد با صدای خوش رود رهزن خواب ربوده است همه روح و جان همه ی خسته دلان *** او که یک پچ پچ و یک نجوایش موج آرامش را از دل سرد سیه اندیشان می شکند بی صدا می آید روح وجانش خسته کوله بارش بسته از همه جا رسته نیست یاری بر او یا همه رخت سفر بر بستند یا تمامی خسته اند **** رازها می گوید با که ؟! چه رفیقی بهتر وچه یاری خوش تر با چه می شد گفت ؟ درد خاری که می آزاراند مردم چشم پر از بارانش!! با چه کس می شد گفت؟ سوزش درد پر از سوز گلوش **** بی صدا می آید می رود زاویه ای دنج ....... آرام ....... تهی از اغیار تا بگوید فارغ رازهای فروهشته به دل ***** نخل هم از غم این ناله ی ژرف زار زار می گرید مرد کاشته تخم غم و رنج و اسف تا که شاید روزی بذرهای غم و دردش بشود دار تنومند و ستبر گل دهد میوه دهد گل غم های علی را همه کس دیده ولمس کنند دار غم شاهد تاریخ شود + نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 13:0 توسط یوسف علی احمدی کمرپشتی |
زمان زمان نفاق است عندلیب خاموش نمی رسد نوایی که دل شود مدهوش
نگاه کن به خورشید چگونه روی گرفت صدای یخ زده ی جغد می رسد بر گوش
سخاوت مهتاب را نگه کدر شده است نوای مرغ سحر خوان چرا شده خاموش
دلم ز انزوای محبت بهانه می گیرد ببین که چگونه مهر را می برند بفروش
سرای سبز دلان را خزان هجوم آورد به یمن و حرمت سبزش بهوش باش بهوش
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387 9:30 توسط یوسف علی احمدی کمرپشتی |
حیف ماهی که در آن خواب رود تن و جان را بسپارید به نسیم حیف این پیکر رنجور و نزار که گرش را به هوا نسپارد موسم خانه تکانی شده است حیف این روح پریش که تکانش ندهیم + نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387 9:30 توسط یوسف علی احمدی کمرپشتی |
اگر از نغمه هزار دستان دلت را آشوب نگيرد و از ترنم نم نم باران به وجد نيايي -اگر بوي خاک باران خورده جنگل را حس كني و از طروات ان مدهوش نشوي اگر ريتم موزون قطره هاي باران ترا به خلسه نبرد اگر حتي براي بك بار هم كه شده عشق را مزه مزه نكرده باشيو از هيجانش وجودت گر نگرفته باشد دلت ديگر دل نيست . سنگ است . يخ است . پولاد هست . همه و همه ميتواند باشد اما دل نه . + نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 7:41 توسط یوسف علی احمدی کمرپشتی |
اگر نگاه نگاری بر روزنه چشم هایت ننشیند و دلت را نلرزاند . اگرشمیم دل آرای گسیوان پری رویی تکانت ندهت و به به دل ارایش مدهوشت نکند یا نکرده باشد . اگر تا بحال طعم ملس عشق را مزه مزه نکرده باشی . اگر در گرو دلی نباشی یقین بدان که دلت دیگر دل نیست ُ تنها توده ای یخ زده و منجمد است که جای دل را در سینه ات اشغال کرده است . تقدیم به همسر عزیزم رویا دوستدار همیشگی تو یوسف + نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 8:45 توسط یوسف علی احمدی کمرپشتی |
کور سوئی ز چراغی رنجور قصه پرداز شب ظلمانی است
تقدیم به همسرعزیزم رویا دوستدار همیشگی تو یوسف + نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387 10:13 توسط یوسف علی احمدی کمرپشتی |
بشنويد صداي پاش داره مي آد تقدیم به همسرعزیزم رویادوستدار همیشگی تو یوسف + نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387 10:54 توسط یوسف علی احمدی کمرپشتی |
|
| ||||||